X
تبلیغات
عشق و فریب
عشق و فریب

عشق با شکستاشه که معنی عشق پیدا کرده پس بلندشو و دوباره بساز ویرانه های عشقتو

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:30 توسط سوگند|

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات 

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1391ساعت 11:29 توسط سوگند| |

به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت 12:28 توسط سوگند| |

هيچگاه نفهميدم چه رازيست بيـــن دل و دستم !

ازدستم رفت ، به هرچه دل بستم



نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 23:46 توسط سوگند| |

لعنت به تمامِ لحظه‌هایی که . . .

 نیستی ! ! !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 22:47 توسط سوگند| |

می دانی . . . ؟!
دلم یک آمدن میـــــخواهد . . .
بی هیچ رفتنی !

و یـــک همدم ؛ که خیانت نداند . .. !


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 22:2 توسط سوگند| |

من عـاشق خیابانـی هستـم ، که هیچ وقت قسمـت نشـد با هم در آن قـدم بزنیم ...!♥


نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 4:33 توسط سوگند| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون
...توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 16:12 توسط سوگند| |

سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم

شایدم نشناختی، منم غضنفر

آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟

امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟

ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟

خیلی خنجی، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت میکردم با بربری. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی از دست من ناراحت شدی. ولی با عشق و علاگه به طرف من آمدی. خیلی محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی عاشقت شدم.

از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس میایستادم تا تورا ببینم، ولی هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.

یک گاب عکس خالی روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم “عشقم” هروقت آن را میبینم به تو فکر میکنم و تصویر تو را به ذهن میآورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا ! مثلا همین دیروز داداشم داشت به گاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی؟

راستی این شمارهای که به من دادی خیلی به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد دل میکنم و تو هم هی میگی “مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد” من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مجه نه!؟

یه چیزی بهت میگم ولی ناراحت نشی، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟

ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟

ولی میدونم یکی از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من، راستی خواستی بیای ده تا نون بربری هم سر راهت بجیر!

یه روزی میام خواستگاریت، میخوام خیلی گرم و صمیمی باباتو ببوسم و چندتا شوخی دستی هم باهاش میکنم که حسابی اول زندگی باهم رفیق بشیم، راستی کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی بهش بجو خیلی طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!

چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فچر بد نکن!

دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی جیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.

راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بی نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی یا از خر!

خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک!

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشتم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:44 توسط سوگند| |

حقیقت اینـــه کــــه :
هــــرچی مهـــربونتر باشی ؛
بیشتـــر بهت ظلم میکـــنن . . .

هــــرچی صـــادق تـــر باشی ؛
بیشتـــر بهت دروغ میگــــن . . .

هـــرچی خـــودتو خاکی تـــر نشون بـــدی؛
واست کمتـــر ارزش قائلنـــد . . .

هـــرچی قلبتـــو آسونتـــر در اختیار بـــذاری؛
راحت تـــر لـــهش میکـــنن . . .

و اگــــر بدونند کـــه منتظـــری و بهشـــون احتیاج داری . . . ؛ .
انـــدازه یه دنیا ازت فاصلـــه می گــــیرند ! ! !

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 22:16 توسط سوگند| |

صَنــدلـی در جـــاده مُنتظـــر اَسـتــ؛

آفتـــابــ مـی آیـد و مــی رود،

بــــارانــ مـی آیــد و مـی رود،

بـَــرفــ مــی آیـد و مــی رود،

امــــــا تـــو، ...

نــَــه از جــــاده مــی آیــی، نــَـه از قَلـــبــ ِ مـَــن مـــی رویــ .

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 22:49 توسط سوگند| |

دل است دیگر
گاهی میرود و روی نیمکت خالی پارک آرزوهایش مینشیند
و چشم میدوزد
به کودک خیالش
به عشق رویایی اش
به تنهایی ا
ش

به....
سردش میشود
خودش را سفت میگیرد
اما نمیداند
دل گرفته چه دردی برای صاحبش دارد!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 22:46 توسط سوگند| |

خنده هایم شکلاتی شده است ولی زیادی خالص . . .

تلخ تلخ !!!!  



نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 22:43 توسط سوگند| |

یک ساعتی میشد که روی نیمکت پارک نشسته بود. دیگه کم کم داشت خسته میشد. قرارشون ساعت سه همونجای همیشگی بود. ولی ساعت تقریبا چهار شده بود. به اندازه کافی منتظرش مونده بود. شاید بیش از اندازه کافی. با هم قرار گذاشته بودند که هیچوقت بدقولی نکنند.هیچوقت. تا آخر عمر... اما حالا... دیگه دیر شده!
باد سرد زمستون به صورتش خورد. آخرین برگ خشک شده جلوی پاشو برداشت و تو دستاش خرد کرد. دیگه طاقتش تموم شده بود. از روی نیمکت بلند شد. دستاشو تو جیب پالتوش کرد و به راه افتاد.
چند قدمی پیش نرفته بود که از پشت سرش صدای گامهایی که دوان دوان به سمتش میومدن رو شنید. خودش بود. باید می ایستاد. ولی نه... اون بدقولی کرده بود و باید تاوانشو پس میداد... قدمهاشو سریعتر کرد. صدای خش خش برگهای زیر پاش بیشتر شده بود. صداشو که از پشت سر اسمشو فریاد میزد میشنید. ولی اعتنایی نکرد. دیگه از پارک خارج شده بود. باز هم صداش به گوشش میرسید. ولی نباید اعتنا میکرد. تقریبا به اون طرف خیابون رسیده بود که صدای گوشخراش ترمز ماشین قلبشو لرزوند. جرئت برگشتن نداشت. اما ... درسته. خودش بود که جلوی ماشین افتاده بود. پاهاش در جا خشک شده بودند. ولی بلاخره کشون کشون خودشو بالای سرش رسوند. صورت غرق در خونشو در آغوش گرفت. صداش زد. ولی پاسخی نشنید. بارها و بارها صداش زد. ولی انگار سالهاست که اون از پیشش رفته. دستاشو تو دستش گرفت و نوازششون کرد. امروز هم همون ساعتی که خودش براش خریده بود رو به دست داشت.... روزی که ساعت رو هدیه گرفته بود قول داده بود با این ساعت حتی یک دقیقه هم سر قرارها دیر نکنه... اشکش روی صفحه ساعت غلتید. شیشه ساعت ترک خرده بود. نگاهش رو صفحه ساعت میخکوب شد... قلبش داشت از سینه کنده میشد. به هیچ وجه صدای راننده رو که چند قدمی اون طرفتر ضجه میزد رو نمی شنید. به طرفش برگشت...
- آقا ساعت چنده...
- آخه چه فرقی میکنه... بدبخت شدم رفت!
بغضش رو فرو خورد...
- واسه من فرق میکنه ... تو رو خدا بگین ساعت چنده...
- دیگه داره سه میشه!
ساعت سه!!! ... ساعت قرار ... چه به موقع کنار هم بودن... ولی .... ولی انگار ...

دیگه دیر شده ! ! !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 17:29 توسط سوگند| |

دیگر عادت شده است…

دیگران

زودتر از من

به آرزو هایم برسند !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 16:39 توسط سوگند| |

دسـت بـه صورتـم نـزن
میـترسم بـیفتد نـقاب خـندانی کـه بـر چـهره دارم !
و بـعد . . .
سـیل اشـکهـایم تـو را بـا خـود بــبرد
و بـاز مـن بـمانم و تـنهایی . . . !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 16:14 توسط سوگند| |

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

يه پسرخوب کمتربا اين جمله مواجه ميشود''مشتري گرامي دسترسي شمابه اين سايت مقدورنمي باشد''

يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:''ساعت چند'' ''کي مياي'' ''کجا'' ''دير نکني يا

يه پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

يه پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود

يه پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

يه پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

يه پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد

يه پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند

يه پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه

جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد

يه پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و

آرش و ... بگويند

يه پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

يه پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا

خوردن مي نمايد

يه پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد

يه پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

يه پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت 21:34 توسط سوگند| |

ساعت روی دیوار

ساعت روی میز

ساعت دستم . . .

همگی یک حرف دارند !!!

ثانیه ها بدون تو می گذرند !



نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 7:54 توسط سوگند| |

هر کی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قبل عاشقو..بدست هر کسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد..تقصیر هیچکسی نبود
هر چی که بود پای خودم..تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد..هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ کسی نبود..هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم
این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم…

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 23:44 توسط سوگند| |


هییییییییییس

می کوشم تا غصه هایم را غرق کنم
اما . . .
.
.
.
.
اما لعنتی ها شنا کردن را یاد گرفته اند

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 18:58 توسط سوگند| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ